چندی پیش با مترو داشتم می رفتم خونه. روز اولی بود که کلاس اولی ها رفته بودن مدرسه یک پسر بچه ای همراه با مادر خودش تو مترو بودن که پسره داشت از اولین روز تجربه خودش در مدرسه صحبت می کرد و تازه می خواست الفبا رو یاد بگیره. با چنان شور و اشتیاقی برای مادر تعریف می کرد که خنده ام گرفت. کلی برای مادر از چیزهایی که یاد گرفته بود استدلال می کرد و دانش و معلوماتش رو به رخ مادر می کشید. اگر کسی نمی دونست فکر میکرد مادر بیسواده. درحالی که این طور نبود. بعد از کمی خندیدن یاد خودم افتادم که من هم در سن و سال این طفل از این دست کارها کم نمی کردم. مقداری که گذشت دیدم هنوز هم که هنوزه از این دست کارها انجام می دم تنها تفاوتش سطح گفتگوهامه. این نوع نگاه به دنیا مثل اینکه حدیث نفس انسانه که فکر می کنه با دانستن تنها اندکی از اسرار آفرینش دیگه بر کل کائنات تسلط پیدا کرده و از همه چیز سر در میاره و رازی وجود نداره که بی خبر باشه از اون. به راستی چرا ما اینگونه ایم. این قدر مغرور و ... حتی گاهی به راحتی مقابل خدای خودمون هم می ایستیم به بهانه این که می دانیم . خدا احتمالا نمی داند. جالبه که چقدر مقابل کلام خدا قرآن هم خواسته یا نا خواسته می ایستم به بهانه این که من می فهمم. فهمیدنی که از جنس همان فهمیدن کودکانه است.
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸
پنجشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۸
تریدرینگ کی آس
مجدد دارم کتاب تریدینگ کی آس رو می خونم. واقعا کتاب بی نظیری است و ارزش چندین بار خواندن رو داره.
اشتراک در:
پستها (Atom)